

مثنوی معنوی
بخش ۱۱۳ - حکایت شیخ محمد سررزی غزنوی قدس الله سره
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۳ - حکایت شیخ محمد سررزی غزنوی قدس الله سره
زاهدی در غزنی از دانش مزی
بد محمد نام و کنیت سررزی
بود افطارش سر رز هر شبی
هفت سال او دایم اندر مطلبی
بس عجایب دید از شاه وجود
لیک مقصودش جمال شاه بود
بر سر که رفت آن از خویش سیر
گفت بنما یا فتادم من به زیر
گفت نامد مهلت آن مکرمت
ور فرو افتی نمیری نکشمت
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این حکایت، شیخ محمد سررزی، زاهدی از غزنی، به جستجوی بالاترین حقیقت وجود میپردازد و افطارش را در کنار دانش و زیبایی ازلی میگذراند. او به عمق مرگ مینگرد و این تصور را دارد که زندگیاش همچون مرگ است. در این مسیر، به او گفته میشود که خدمت واقعی در زندگی، همانند خدمت عباس به فرزندان یتیم است و او باید از ثروتمندان کمک بگیرد و آن را به نیازمندان برساند. این گفتوگو بر روشنایی و معنای زندگی و خدمت به دیگران تأکید میکند و از این رو، حکایت به درسی از تواضع و مسئولیت اجتماعی میانجامد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
