

مثنوی معنوی
بخش ۱۵ - حکایت پاسبان کی خاموش کرد تا دزدان رخت تاجران بردند به کلی بعد از آن هیهای و پاسبانی میکرد
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۵ - حکایت پاسبان کی خاموش کرد تا دزدان رخت تاجران بردند به کلی بعد از آن هیهای و پاسبانی میکرد
هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...


مثنوی معنوی
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۵ - حکایت پاسبان کی خاموش کرد تا دزدان رخت تاجران بردند به کلی بعد از آن هیهای و پاسبانی میکرد
پاسبانی خفت و دزد اسباب برد
رختها را زیر هر خاکی فشرد
روز شد بیدار شد آن کاروان
دید رفته رخت و سیم و اشتران
پس بدو گفتند ای حارس بگو
که چه شد این رخت و این اسباب کو
گفت دزدان آمدند اندر نقاب
رختها بردند از پیشم شتاب
قوم گفتندش که ای چو تل ریگ
پس چه میکردی کیی ای مردریگ
گفت من یک کس بدم ایشان گروه
با سلاح و با شجاعت با شکوه
گفت اگر در جنگ کم بودت امید
نعرهای زن کای کریمان برجهید
گفت آن دم کارد بنمودند و تیغ
که خمش ورنه کشیمت بیدریغ
آن زمان از ترس بستم من دهان
این زمان هیهای و فریاد و فغان
آن زمان بست آن دمم که دم زنم
این زمان چندانک خواهی هی کنم
چونک عمرت برد دیو فاضحه
بینمک باشد اعوذ و فاتحه
گرچه باشد بینمک اکنون حنین
هست غفلت بینمکتر زان یقین
همچنین هم بینمک مینال نیز
که ذلیلان را نظر کن ای عزیز
قادری بیگاه باشد یا به گاه
از تو چیزی فوت کی شد ای اله
شاه لا تاسوا علی ما فاتکم
کی شود از قدرتش مطلوب گم
پس از شعر
هوش مصنوعی: در این حکایت، پاسبانی که وظیفه حفاظت از کاروان تاجران را بر عهده دارد، در حین دزدی دزدان از خواب غفلت بیرون نمیآید و نمیتواند مانع سرقت شود. هنگامی که تاجران از غفلت او باخبر میشوند و رخت و اسباب خود را گمکرده مییابند، از او میپرسند که چه بر سر آنها آمد. پاسبان در پاسخ توضیح میدهد که دزدان با سلاح و تهدید او را رعب کرده و او به خاطر ترس سکوت اختیار کرده است. او به این نکته اشاره میکند که در دورانی که موجودات ضعیف (به لحاظ روحی) در برابر تهدیدات، از خود واکنشی نشان نمیدهند، سرنوشت آنها بسیار غمانگیز خواهد بود. در پایان، پیام این حکایت به دست آمده این است که غفلت و ترس میتواند منجر به خسارتهای بزرگ شود و باید بر این ضعفها غلبه کرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.