

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۲۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۲
دی سحری بر گذری گفت مرا یار
شیفته و بیخبری چند از این کار
چهره من رشک گل و دیده خود را
کرده پر از خون جگر در طلب خار
گفتم کی پیش قدت سرو نهالی
گفتم کی پیش رخت شمع فلک تار
گفتم کی زیر و زبر چرخ و زمینت
نیست عجب گر بر تو نیست مرا بار
گفت منم جان و دلت خیره چه باشی
دم مزن و باش بر سیمبرم زار
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و دلبستگیاش به محبوب سخن میگوید و حالاتی از شیدایی و بیخبری را توصیف میکند. او در گفتگو با محبوبش به زیباییهای ظاهری و تفاوتهای میان خود و محبوب اشاره میکند و از درد و رنج ناشی از فاصلهاش با او مینالد. در پایان، شاعر دعوت میکند که غرق در عشق و عشقورزی شود و از آن سرمست گردد، به جای اینکه به حالتی از سکون و آرامش دست یابد. غزل به زیبایی و شور عشق و تعهد به آن پرداخته و اهمیت ازخودگذشتگی در عشق را بیان میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
