

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۳۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۴
مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار
تو دریای الهی همه خلق چو ماهی
چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار
مگو با دل شیدا دگر وعده فردا
که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار
چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای
چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار
عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد
ولیکن گله کردیم برای دل اغیار
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به محبوبی خطاب میکند و خواستار عدم جدایی و ماندن او در کنار خود است. او به ویژگیهای الهی محبوب اشاره میکند و از تأثیر عشق بر زندگیاش سخن میگوید. شاعر تأکید میکند که در عشق، مشکلات و عیبها معنایی ندارند و مهم، محبت و لطف محبوب است. همچنین، او به نگرانی از آینده و وعدههای بیپایه اشاره کرده و از حالتی سرمست در حضور محبوب سخن میگوید. در نهایت، عشق را اصلیترین نیاز و شرط زندگی میداند و طلب بخشش و همراهی محبوب را میطلبد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
