

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۱۲۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۹
عمر که بیعشق رفت، هیچ حسابش مگیر
آب حیاتست عشق، در دل و جانش پذیر
هر که جز این عاشقان، ماهیِ بیآب دان
مرده و پژمرده است، گر چه بود او وزیر
عشق چو بگشاد رخت، سبز شود هر درخت
برگ جوان بر دمد، هر نفس از شاخ پیر
هر که شود صید عشق، کی شود او صید مرگ؟
چون سپرش مه بود، کی رسدش زخم تیر؟
سر ز خدا تافتی، هیچ رهی یافتی؟
جانب ره بازگرد، یاوه مرو خیر خیر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
این شعر عمیق و سرشار از مفاهیم عرفانی ، تمجیدی است از عشق الهی و سلوک عرفانی. هر بیت در دل خود، دریچهای به مفاهیم عمیق ازلی و ابدی گشوده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
