

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۱۳۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۱
گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر
آه ندارم گهر گفت نداری بخر
از گهرم دام کن ور نبود وام کن
خانه غلط کردهای عاشق بیسیم و زر
آمدهای در قمار کیسه پرزر بیار
ور نه برو از کنار غصه و زحمت ببر
راه زنانیم ما جامه کنانیم ما
گر تو ز مایی درآ کاسه بزن کوزه خور
دام همه ما دریم مال همه ما خوریم
از همه ما خوشتریم کوری هر کور و کر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف عشق و حال و هواهای عاشقانه میپردازد. او عشق را گرانبهای ترین گوهر میداند و به زیباییهای آن اشاره میکند. مولانا عاشقان را به گردهمایی و همدلی دعوت میکند و بر اهمیت ارتباط در عشق تاکید مینماید. او همچنین به ارزش اشک و درد عاشقی میپردازد و آن را از جنس طلا و گوهر میداند. در نهایت، شاعر بیان میکند که عشق حقیقی فرزند نمیخواهد و محفل عاشقان باید در کنار یکدیگر باشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
