

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۱۴۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۱
ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار
بشارتیست ز عمر عزیز روی نگار
ز خواب برجهی و روی یار را بینی
زهی سعادت و اقبال و دولت بیدار
همو گشاید کار و همو بگوید شکر
چنان بود که گلی رست بیقرینه خار
چو دست بر تو نهد یار و گویدت برخیز
زهی قیامت و جنات و تحتها الانهار
بگو به موسی عمران که شد همه دیده
که نعره ارنی خیزد از دم دیدار
برای مغلطه میدید و دیدنش میجست
زهی مقام تجلی و آفتاب مدار
