

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۱۴۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۹
فغان فغان که ببست آن نگار بار سفر
فغان که بنده مر او را نبود یار سفر
فغان که کار سفر نیست سخره دستم
که تا ز هم بدرم جمله پود و تار سفر
ولیک طالع خورشید و مه سفر باشد
که تاز گردششان سایه شد سوار سفر
سفر بیامد وزان هجر عذرها میخواست
بدان زبان که شد این بنده شرمسار سفر
بگفتمش که ز روباه شانگی بگذر
که شیر کرد شکارم به مرغزار سفر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از سفر و دوری معشوق به شدت نگران و غمگین است. او حسرت میخورد که معشوق بار سفر بسته و او هیچ یاری برای او نیست. سفر باعث هجر و عذرخواهیاش میشود و او احساس شرمساری دارد. همچنین، به کنایههایی دربارهٔ سختیهای سفر و دلتنگیاش اشاره میکند، و در پایان به زیباییهای معشوق و روح زندگی اشاره میکند که مانند یک سرو در بهار است. غزل همزمان احساس درد و امید را در دل مسافر زنده میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
