

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۱۵۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۱
قدح شکست و شرابم نماند و من مخمور
خراب کار مرا شمس دین کند معمور
خدیو عالم بینش چراغ عالم کشف
که روحهاش به جان سجده میکنند از دور
که تا ز بحر تحیر برآورد دستش
هزار جان و روانهای غرقه مغمور
گر آسمان و زمین پر شود ز ظلمت کفر
چو او بتابد، پرتو بگیرد آن همه نور
از آن صفا که ملایک از او همی یابند
اگر رسد به شیاطین شوند هر یک حور
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر در وصف حالتی معنوی و اشتیاق به نور الهی است. شاعر از سرخوشی شرابگساری و خراشی روحانی میگوید که شمسالدین او را به نور معرفت میرساند. او به قدرت نور اشاره میکند که میتواند ظلمت را از بین ببرد و وجودش را با حقایق و رحمت پر کند. همچنین از نیاز به پرواز روح و عبور از محدودیتها صحبت میکند و به قدرت شفاعت و رحمت الهی اشاره میکند که میتواند مجرمان را مورد عفو قرار دهد. شاعر بر این باور است که با دلی پاک و نگاهی آیینی میتوان به وصال حقیقت رسید و تجربهی معنوی عمیقی کسب کرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
