

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۶۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۱
روی تو جان جانست از جان نهان مدارش
آنچ از جهان فزونست اندر جهان درآرش
ای قطب آسمانها در آسمان جانها
جان گرد توست گردان میدار بیقرارش
همچون انار خندان عالم نمود دندان
در خویش مینگنجد از خویشتن برآرش
نگذارد آفتابش یک ذره اختیارم
تا اختیار دارم کی باشم اختیارش
از خاک چون غباری برداشت باد عشقم
آن جا که باد جنبد آن جا بود غبارش
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و ارتباط عمیق میان معشوق و عاشق میپردازد. او معشوق را به عنوان قطب آسمان جانها و منبع حیات معرفی میکند که عاشق حول او میچرخد و نمیتواند از او جدا شود. عشق او را چون غباری از خاک برمیدارد و به زندگی و تحول میکشاند. شاعر در عین حال از زحمت و دردهای جانکاه عشق سخن میگوید و بهدنبال وصال معشوق و آرامش در کنارش است. تمام وجود شاعر در انتظار محبوبش میگذرد و به عشق و زیباییهای او اشاره دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
