

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۶۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۴
میگفت چشم شوخش با طره سیاهش
من دم دهم فلان را تو درربا کلاهش
یعقوب را بگویم یوسف به قعر چاهست
چون بر سر چه آید تو درفکن به چاهش
ما شکل حاجیانیم جاسوس و رهزنانیم
حاجی چو در ره آید ما خود زنیم راهش
ما شاخ ارغوانیم در آب و مینماییم
با نعل بازگونه چون ماه و چون سپاهش
روباه دید دنبه در سبزه زار و میگفت
هرگز کی دید دنبه بیدام در گیاهش
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف حالتهای عشق و عشقورزی میپردازد و از تضادها و کنایهها استفاده میکند. او با اشاره به قصههای یعقوب و یوسف و همچنین نقشههای پلید فرآیند عشق را به تحکیم میآورد. فلاکت ابلهانی را یادآور میشود که از گناه خود بیخبرند و عشق را به طریقی بازیچه میدانند. در ادامه به چالشهای عشق واقعی و از دست رفتن عقل و جان در این مسیر اشاره میکند و در نهایت دعوت به مستی و قطع از عقل را مینماید. شاعر در این غزل بسط و گسترشی از جاذبههای عشق و پیچیدگیهای آن را به تصویر میکشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
