

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۷۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۰
مستی امروز من نیست چو مستی دوش
مینکنی باورم کاسه بگیر و بنوش
غرق شدم در شراب عقل مرا برد آب
گفت خرد الوداع بازنیایم به هوش
عقل و خرد در جنون رفت ز دنیا برون
چونک ز سر رفت دیگ چونک ز حد رفت جوش
این دل مجنون مست بند بدرید و جست
با سرمستان مپیچ هیچ مگو رو خموش
صبحدم از نردبان گفت مرا پاسبان
کز سوی هفتم فلک دوش شنیدم خروش
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به حالوهوای خاصی از مستی و جنون اشاره میکند که تفاوتی با حالت دیروز دارد. او از غرق شدن در شراب عقل و جدایی از خرد سخن میگوید و احساسات و هیجاناتش را به تصویر میکشد. دیوانگیاش او را به جایی میرساند که دلش از زنجیرهای عادی آزاد میشود. در ادامه، شاعر به گفتگو با یک پاسبان در صبح اشاره میکند که او را به بیداری و شنیدن صداها از عالم بالا دعوت میکند. او به فضایل و اندیشههای غیرعادی اشاره میکند و به جدایی از تفکرات عقلانی تاکید دارد و دریافتهایی عرفانی را مطرح میکند که او را از نگرانیها آزاد میکند. در نهایت، شاعر از درد و احساس رهایی سخن میگوید و به تسلیم در برابر قدرتهای فراتر دعوت میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
