

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۸۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۴
سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش
دمی چو جان مجرد رویم در بر عیش
ز مرگ خویش شنیدم پیام عیش ابد
زهی خدا که کند مرگ را پیمبر عیش
به نام عیش بریدند ناف هستی ما
به روز عید بزادیم ما ز مادر عیش
بپرس عیش چه باشد برون شدن زین عیش
که عیش صورت چون حلقه ایست بر در عیش
درون پرده ز ارواح عیش صورتهاست
ز عکس ایشان این پرده شد مصور عیش
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به جستجو و اهمیت عیش و شادی در زندگی میپردازد. شاعر با بیان اینکه مبدأ هستی و زندگی از عیش است، به مفهوم مرگ و دگرگونی میپردازد و آن را بخشی از عیش ابدی میداند. او همچنین به زیباییهای خلقت و طبیعت اشاره میکند و هر جزئی از آن را تجلیای از عیش میداند. به علاوه، شاعر تاکید میکند که وجود انسان باید در مسیر عیش و شادی قرار گیرد و غم در زندگی جایی ندارد. او در نهایت به چرایی و فلسفه حرکات و پدیدههای طبیعی اشاره میکند و ارتباط آنها با مفهوم عیش را بیان میدارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
