

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۱۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۰
ای ناطق الهی و ای دیده حقایق
زین قلزم پرآتش ای چاره خلایق
تو بس قدیم پیری بس شاه بینظیری
جان را تو دستگیری از آفت علایق
در راه جان سپاری جانها تو را شکاری
آوخ کز این شکاران تا جان کیست لایق
مخلوق خود کی باشد کز عشق تو بلافد
ای عاشق جمالت نور جلال خالق
گویی چه چاره دارم کان عشق را شکارم
بیمار عشق زارم ای تو طبیب حاذق
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به توصیف و ستایش وجود الهی و حقیقت میپردازد. او از خداوند به عنوان ناطق و بینایی که حقایق را درک میکند یاد میکند و به قدرت او در درمان مشکلات بشر اشاره میکند. شاعر احساس میکند که در عشق به خداوند گرفتار و بیمار است و از او خواهان درمان میباشد. او با عشق به خدا، در جستجوی چارهای برای رهایی از آفات دنیوی و نزدیک شدن به حقیقت است و در نهایت، شمس تبریز را به عنوان منبع نور و جان معرفی میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
