

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۳۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۵
بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه دل
گفت منم کز رخ من شد مه و خورشید خجل
گفت که این خانه دل پر همه نقشست چرا
گفتم این عکس تو است ای رخ تو رشک چگل
گفت که این نقش دگر چیست پر از خون جگر
گفتم این نقش من خسته دل و پای به گل
بستم من گردن جان بردم پیشش به نشان
مجرم عشق است مکن مجرم خود را تو بحل
داد سر رشته به من رشته پرفتنه و فن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در نیمه شب صدایی را میشنود و از صاحب صدا میپرسد که کیست. آن شخص خود را معرفی میکند و میگوید که زیباییاش باعث خجالت خورشید و ماه شده است. شاعر در ادامه به نقشهایی در دلش اشاره میکند که یکی بار غم و دیگری مظهر عشق است. شخص در پاسخ به او میگوید که نباید خود را مجرم عشق قلمداد کند و بر خلاف آنچه به نظر میرسد، ترشروئیاش از کینه نیست. در نهایت، شاعر به عمق وجود عشق و ارتباط با معشوق تأکید میکند و به زیباییهای حقیقی دل و دین اشاره دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
