

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۴۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۷
سوی آن سلطان خوبان الرحیل
سوی آن خورشید جانان الرحیل
کاروان بس گران آهنگ کرد
هین سبکتر ای گرانان الرحیل
سوی آن دریای مردی و بقا
مردوار ای مردمان هان الرحیل
آفتاب روی شه عالم گرفت
صبح شد ای پاسبانان الرحیل
همچو مرغان خلیلی سوی سر
زانک بیسر نیست سامان الرحیل
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به سوی محبت و شناخت معشوق الهی دعوت میکند و از همگان میخواهد که بار و بندیل خود را سبک کنند و به دنبال حقیقت و جان انسانی خود بروند. او از کاروانی سخن میگوید که به سمت خورشید جانان در حرکت است و از مردم میخواهد تا مردانه پیش بروند. با تشبیه به پرندگان، بر ضرورت رسیدن به اصل خود و جمع شدن در گرداگرد شمسالدین تبریزی تأکید میکند. در این مسیر، باید وابستگیهای دنیوی را ترک کنند و به روحانیت و عطوفت بپیوندند، زیرا در سرزمین دوست، روح و جان به یکدیگر پیوند میخورند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
