

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۲۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۳
تو تا دوری ز من جانا چنین بیجان همیگردم
چو در چرخم درآوردی به گردت زان همیگردم
چو باغ وصل خوش بویم چو آب صاف در جویم
چو احسان است هر سویم در این احسان همیگردم
مرا افتاد کار خوش زهی کار و شکار خوش
چو باد نوبهار خوش در این بستان همیگردم
چه جای باغ و بستانش که نفروشم به صد جانش
شدم من گوی میدانش در این میدان همیگردم
کسی باشد ملول ای جان که او نبود قبول ای جان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از دوری محبوب و تأثیر آن بر خود سخن میگوید و به نوعی حالتی از بیتابی و شیدایی را توصیف میکند. او با مقایسه خود با عناصر طبیعی مانند باغ و آب، احساس شگفتانگیز و دلنشینی را که در پی وصال محبوب دارد، بیان میکند. تصویرهایی از شادی و سرمستی در پی عشق و احسان و همچنین دوری و تنهایی را به تصویر میکشد. شاعر همچنین به تمایز خود به عنوان فردی عارف و متصل به معانی عمیق زندگی، در مقایسه با دیگران میپردازد. در نهایت، او به حالت خلسه و مستی خود از عشق اشاره میکند که او را به دنیای دیگری میبرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
