

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳
دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را
گفتمش خدمت رسان از من تو آن مهپاره را
سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر
کاو به تابش زر کند مر سنگهای خاره را
سینهی خود باز کردم زخمها بنمودمش
گفتمش از من خبر ده دلبرِ خونخواره را
سو به سو گشتم که تا طفلِ دلم خامش شود
طفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را
طفلِ دل را شیر ده ما را ز گردش وارهان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان اشتیاق و دلتنگیاش برای معشوق میپردازد و از پیامی که به ستاره فرستاده، سخن میگوید. او با سجده به خورشید عشق که زیباییاش مانند مه است، نشان میدهد که چقدر به او ارادت دارد. دل خود را باز کرده و زخمهایش را به معشوق نشان میدهد و از او میخواهد که از دلبرش خبر دهد. شاعر به دنبال آرامش دلش است و از معشوق درخواست میکند که به او رحم کند و او را از بیهودگی زندگی نجات بدهد. در پایان، او به وضعیت خود در این عشق و غریبی اشاره میکند و به شادابی و آرامش نیاز دارد، در حالی که او همچنان بیتاب است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
