

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۴۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۵
من دلق گرو کردم عریان خراباتم
خوردم همه رخت خود مهمان خراباتم
ای مطرب زیبارو دستی بزن و برگو
تو آن مناجاتی من آن خراباتم
خواهی که مرا بینی ای بسته نقش تن
جان را نتوان دیدن من جان خراباتم
نی مرد شکم خوارم نی درد شکم دارم
زین مایده بیزارم بر خوان خراباتم
من همدم سلطانم حقا که سلیمانم
کلی همه ایمانم ایمان خراباتم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان حال و هوای خود در خرابات (محل خوشگذرانی) میپردازد و از عریان بودن و آزادگیاش در این فضا سخن میگوید. او خود را مهمان خرابات میداند و به مطرب میگوید که با نواهایش حال و هوای جدیدی به او ببخشد. شاعر به عشق و مستی در این عالم اشاره کرده و از معنای عمیقای که در این ویرانیها نهفته است، سخن میگوید. او از هیچ قید و بندی رنج نمیبرد و به حال خویش در این مکان افتخار میکند، حتی اگر به نظر دیگران بیسر و سامان و ویران باشد. در نهایت، او این خرابات را مکانی میداند که حقیقت و ایمان در آن نهفته است و خود را همدم جوانان و خوشگذرانان آنجا میداند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
