

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۴۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۷
رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم
هم بیدل و بیمارم هم عاشق و سرمستم
صد گونه خلل دارم ای کاش یکی بودی
با این همه علتها در شنقصه پیوستم
گفتا که نه تو مردی گفتم که بلی اما
چون بوی توام آمد از گور برون جستم
آن صورت روحانی وان مشرق یزدانی
وان یوسف کنعانی کز وی کف خود خستم
خوش خوش سوی من آمد دستی به دلم برزد
گفتا ز چه دستی تو گفتم که از این دستم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر در جستجوی درمانی برای دردهای روحی و عاطفیاش به طبیب جان مراجعه میکند و از حالات عاشقانه و مستیاش میگوید. او از عشق و ارتباط معنویاش با محبوب یاد میکند و به سرخوشی در عالم عشق اشاره دارد. شاعر با بیان شرایطی از خودمختاری و آزادگی از قیدهای دنیا، در مییابد که وجود محبوبش، سبب سرمستی و حیات اوست. در نهایت، شاعر به همارتباطی عمیق خود با محبوب اشاره میکند، طوری که میخواهد از هر وضعیت درونی خود در ارتباط با او بگوید و بر پیوستگی و وابستگیاش تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
