

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵
هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
ای وصالت یک زمان بوده، فراقت سالها!
ای به زودی بار کرده بر شتر احمالها!
شب شد و درچین، ز هجران رخ چون آفتاب
درفتاده در شب تاریک بس زلزالها
چون همی رفتی به سکتهحیرتی حیران بُدم
چشم باز و من خموش و میشد آن اقبالها
ور نه، سکتهبخت بودی مر مرا خود آن زمان
چهره خونآلود کردی بردریدی شالها
بر سر ره جان و صد جان در شفاعت پیش تو
در زمان قربان بکردی خود چه باشد مالها
تا بگشتی در شب تاریک زآتش نالها
تا چو احوال قیامت دیده شد اهوالها
تا بدیدی دل عذابی گونهگونه در فراق
سنگ خون گرید اگر زآن بشنود احوالها
قدها چون تیر بوده گشته در هجران کمان
اشک، خونآلود گشت و جمله دلها دالها
چون درستی و تمامی شاه تبریزی بدید
در صف نقصان نشست است از حیا مثقالها
از برای جانِ پاک نورپاشِ مهوشت
ای خداوند شمس دین تا نشکنی آمالها
از مقال گوهرین بحر بیپایان تو
لعل گشته سنگها و مُلک گشته حالها
حالهای کاملانی کان ورای قالهاست
شرمسار از فر و تاب آن نوا در قالها
ذرههای خاک هامون گر بیابد بوی او
هر یکی عنقا شود تا برگشاید بالها
بالها چون برگشاید در دو عالم ننگرد
گِرد خرگاه تو گردد والهٔ اجمالها
دیدهٔ نقصان ما را خاک تبریز صفا
کحل بادا تا بیابد زآن بسی اکمالها
چونک نورافشان کنی در گاهِ بخشش روح را
خود چه پا دارد در آن دم رونق اعمالها
خود همان بخشش که کردی بیخبر اندر نهان
میکند پنهانِ پنهان جملهٔ افعالها
ناگهان بیضه شکافد مرغ معنی برپرد
تا هما از سایهٔ آن مرغ گیرد فالها
هم تو بنویس ای حسامالدین! و میخوان مدح او
تا به رغم غم ببینی بر سعادت خالها
گر چه دستافزار کارت شد ز دستت، باک نیست
دست شمسالدین دهد مر پات را خلخالها
پس از شعر
هوش مصنوعی: شاعر به فراق محبوب و درد جدایی از او میپردازد و نشان میدهد که در این دوری چقدر قلبش عذاب میکشد. او از درد و حیرت ناشی از عدم وصال صحبت میکند و آرزو دارد که دوباره به وصال محبوب دست یابد. ارتباطش با محبوب به شکل عمیق و معنوی توصیف میشود و امید دارد تا به زودی از این حال رهایی یابد. در انتها، شاعر به شمسالدین اشاره میکند و از او میخواهد که به حال و روز خود رسیدگی کند و بر او نیکی بیفزاید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.