

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۸۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۸
ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم
من مرد غریبم نه از این شهر جهانم
گر دم نزنم تا حسد خلق نجنبد
دانم که نگویم نتوانم که ندانم
آن کل کلهی یافت و کل خویش نهان کرد
با بنده به خشم است که دانای نهانم
گر صلح کند داروی کلیش بسازیم
از ننگ کلی و کلهش بازرهانم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به احساس غریبی و تنهایی خود اشاره میکند و از خواجهای میخواهد تا او را راهنمایی کند. او به حسد و کینه دیگران اشاره میکند و اعتراف میکند که اگر چیزی نگوید، نمیتواند احساساتش را درک کند. شاعر همچنین به قدرت دانایی درونی خود اشاره دارد و میخواهد از شر قید و بندهای خود رهایی یابد. در نهایت، او امید به صلح و درمان دردهایش دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
