

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰
درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
بی سر و سامانی عشقش بود سامان ما
آن خیال جان فزای بخت ساز بینظیر
هم امیر مجلس و هم ساقی گردان ما
در رخ جان بخش او بخشیدن جان هر زمان
گشته در مستی جان هم سهل و هم آسان ما
صد هزاران همچو ما در حسن او حیران شود
کاندر آن جا گم شود جان و دل حیران ما
خوش خوش اندر بحر بیپایان او غوطی خورد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: مولانا در این غزل به عشق شمسالدین تبریزی و تأثیر عمیق او بر روح و جان انسانها میپردازد. او این عشق را سرمایهای برای درمان و ساماندهی میداند و آن را از منبعی بیپایان توصیف میکند که انسان را به مستی و شگفتی میکشاند. شاعر بر این باور است که در عشق شمس، جان و دل در حیرت هستند و این عشق میتواند عقل را به چالش کشیده و از غم و غصه آزاد کند. در پایان به شکرگزاری از وجود شمسالدین میپردازد و او را همچون منبعی میبیند که زیبایی و لطافت در زندگی به ارمغان میآورد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
