

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۰۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۰
چنان مست است از آن دم جان آدم
که نشناسد از آن دم جان آدم
ز شور اوست چندین جوش دریا
ز سرمستی او مست است عالم
زهی سرده که گردن زد اجل را
که تا دنیا نبیند هیچ ماتم
شراب حق حلال اندر حلال است
می خنب خدا نبود محرم
از این باده جوان گر خورده بودی
نبودی پشت پیر چرخ را خم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: مولانا در این غزل به حال و هوای مستی و عشق حقیقی میپردازد. او میگوید که آدمی چنان در عشق غرق است که نمیتواند خود را بشناسد و این شور و حال، جهان را پر کرده است. از طرفی، شاعر به پیروزی عشق بر مرگ اشاره میکند و میفرماید که در این حالت هیچ اندوهی وجود ندارد. او «شراب حق» را حلال میداند و میگوید اگر کسی از این باده عشق بنوشد، به آرامش و رهایی میرسد. در نهایت، مولانا با اشاره به شمس تبریزی، بیان میکند که عشق الهی و حقیقت در خود او به کمال میرسد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
