

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۴۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۹
زنهار مرا مگو که پیرم
پیری و فنا کجا پذیرم
من ماهی چشمه حیاتم
من غرقه بحر شهد و شیرم
جز از لب لعل جان ننوشم
غیر سر زلف او نگیرم
گر کژ نهدم کمان ابرو
در حکم کمان او چو تیرم
انداختهای چو تیر دورم
برگیر که از تو ناگزیرم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان احساس جوانی و شادابی خود در برابر پیری و فنا میپردازد و تأکید میکند که نمیخواهد به پیری اعتراف کند. او خود را مانند ماهی در چشمه حیات میداند که سرشار از لذت و نشاط است و تنها از زیباییهای معشوق خود مینوشد. شاعر اشاره میکند که در پی عشق، به هر حال به معشوق وابسته است و اگرچه ممکن است در شرایطی سخت قرار گیرد، اما نمیتواند از او جدا شود و همچنان به زندگی ادامه میدهد. حس ناگزیر بودن به عشق و وابستگی به آن در شعر به وضوح مشهود است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
