

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۵۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۶
ای برده نماز من ز هنگام
هین وقت نماز شد بیارام
ای خورده تو خون صد قلندر
ای بر تو حلال خون بیاشام
عشق تو و آنگهی سلامت
ای دشمن ننگ و دشمن نام
مستی تو وانگهی سر و پا
دیوانه وانگهی سرانجام
یک حرف بپرسمت بگویی
دلسوخته دیدهای چنین خام
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به معشوقی میپردازد که به او احساس خستگی و شکست را منتقل میکند. او از عشق و دیوانگی خود سخن میگوید و به تضاد میان حالتی مست و آرام و وضعیت ناامید کنندهاش اشاره میکند. در این میان، تمام درد و غم دل را در وجود خود حس میکند و با کلماتی از یار گله میکند که چرا به حالش بیتوجه است. شاعر به نوعی بیانگر دغدغههای عاشقانه و احساس تنهایی ناشی از بیتوجهی معشوق است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
