

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۶۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۸
ای جان لطیف و ای جهانم
از خواب گرانت برجهانم
بیشرم و حیا کنم تقاضا
دانی که غریم بیامانم
گر بر دل تو غبار بینم
از اشک خودش فرونشانم
ای گلبن جان برای مجلس
بگرفتهاَمَت که گل فشانم
یک بوسه بده که اندر این راه
من باج عقیق میستانم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان عشق و شوقی عمیق به معشوق میپردازد. او از لطافت جان خود سخن میگوید و از خواب غفلت بیدار میشود تا به عشق بیپایان خود ادامه دهد. با احساسات شدید و درخواستهایی مستقیم، نگرانیاش را از غبار اندوه در دل معشوق بیان کرده و آرزوی بوسهای از او را دارد. شاعر به شدت در پی دوست و دنیای عشق است و اصرار دارد که تب و تاب او از این عشق بر کسی پوشیده نیست، حتی در دل شب که صدایش به گوش همگان میرسد. در مجموع، غزل حال و هوای عاشقانه و طلبی را به تصویر میکشد که در آن عشق و فراق به وضوح حس میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
