

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۶۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۸
ای جان لطیف و ای جهانم
از خواب گرانت برجهانم
بیشرم و حیا کنم تقاضا
دانی که غریم بیامانم
گر بر دل تو غبار بینم
از اشک خودش فرونشانم
ای گلبن جان برای مجلس
بگرفتهاَمَت که گل فشانم
یک بوسه بده که اندر این راه
من باج عقیق میستانم
بسیار شب است کاندر این دشت
من از پی باج راهبانم
