

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۹۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۶
چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
یار تنهاماندگان را دم به دم می خواندیم
جمله یاران چون خیال از پیش ما برخاستند
ما خیال یار خود را پیش خود بنشاندیم
ساعتی از جوی مهرش آب بر دل می زدیم
ساعتی زیر درختش میوه می افشاندیم
ساعتی می کرد بر ما شکر و گوهر نثار
ساعتی از شکر او ما مگس می راندیم
چون خیال او درآمد بر درش دربان شدیم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از حال و روز یاران و احساس تنهایی خود سخن میگوید. زمانی که دوستان و یارانش از او رفتهاند، او به یاد آنها به خیال و یاد یار خود دلخوش است. او به وصف لحظاتی میپردازد که در کنار یار خیالیش، از عشق و محبت او بهرهمند میشود و از شکر آن حال لذت میبرد. اما به محض اینکه خیال یار از او دور میشود، دوباره احساس درماندگی و تنهایی میکند. این احساسات گویای وابستگی عمیق او به عشق و یاد یاری است که دیگر در کنارش نیست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
