

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۹۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۸
ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم
دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم
گر ز داغ هجر او دردی است در دلهای ما
ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم
چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش
پیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم
آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق
میل دارد تا که ما دل را در او پیچان کنیم
او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به شادی و شوق میپردازد که ناشی از نزدیک شدن به معشوق است. او از روزهایی یاد میکند که معشوق را به خانه خود راه میدهد و با دیدن زیبایی او، درد دل ناشی از جدایی را درمان میکند. شاعر میگوید که حاضر است جان و دلش را فدای معشوق کند و در برابر او تسلیم باشد. همچنین، او به معجزهآسا بودن عشق اشاره میکند و میافزاید که با وجود عشق، دنیای خفتگان را میتواند به نور و روشنایی تبدیل کند. عشق به معشوق آنقدر قوی است که تمام مشکلات و معماهای جهان را قابل حل میسازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
