

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۱۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱۵
من اگر دست زنانم نه من از دستِ زنانم
نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم
نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم
نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم
من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم
خرد پوره آدم چه خبر دارد از این دم
که من از جمله عالم به دو صد پرده نهانم
مشنو این سخن از من، وَ نه زین خاطر روشن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از تجربیات و احوالات درونی خویش میگوید و هویت خود را فراتر از چیزهای دنیوی تعریف میکند. او تأکید میکند که نه وابسته به مادیات است و نه تحت تأثیر فریبها و لذتهای زودگذر. با اشاره به عشق و معنویت، او از این که چگونه عشق به حقیقت میتواند رازهای عمیق را آشکار کند، سخن میگوید. در انتها، شاعر به اتحاد با معشوق اشاره میکند و میگوید که با رسیدن به مقام جانانی، اسرار و معانی عمیق را منتقل خواهد کرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
