

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴
چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا
ز مقربان حضرت بشدم غریب و تنها
به میان حبس ناگه قمری مرا قرین شد
که فکند در دماغم هوسش هزار سودا
همه کس خلاص جوید ز بلا و حبس من نی
چه روم چه روی آرم به برون و یار این جا
که به غیر کنج زندان نرسم به خلوت او
که نشد به غیر آتش دل انگبین مصفا
نظری به سوی خویشان نظری برو پریشان
نظری بدان تمنا نظری بدین تماشا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل، احساس حبس و تنهایی را به تصویر میکشد که باوجود زندانی بودن، دلبستگی به معشوق او را رها نمیکند. او به توصیف وضعیتی میپردازد که در آن به خاطر عشق و هوس به معشوق، تن به تنهایی و عذاب میدهد و از دیگران میخواهد که مانند او در پی وصال نباشند. شاعر، با یادآوری داستان یوسف و احساس عشق و شوق، به قدرت و زیبایی معشوق اشاره میکند و از عواقب عشق غافلگیرکننده میگوید. در نهایت، او از احساس خجالت و ناتوانی خود در وصف beauty معشوق سخن میگوید و نشان میدهد که این عشق فراتر از توانش است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
