

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۵۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۳
من از این خانه پرنور به در می نروم
من از این شهر مبارک به سفر می نروم
منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر
من از او گر بکشی جای دگر می نروم
گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر
من به جز جانب آن گنج گهر می نروم
شهر ما تختگه و مجلس آن سلطان است
من ز سلطان سلاطین به حشر می نروم
شهر ما از شه ما کان عقیق و گهر است
من ز گنجینه گوهر به حجر می نروم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل بر وفاداری و عشق خود به محبوبش تأکید میکند و نشان میدهد که از همسایگیاش با او هیچگاه دور نمیشود. او به زیباییها و ارزشهای محبوب خود اشاره میکند و میگوید که حتی در میانه همه حوادث سخت و چالشها، نمیتواند از عشقش دل کند. شاعر به مزایای این عشق اشاره میکند و میگوید که با داشتن این احساس عمیق، نیازی به جستجوی حقایق دیگر یا دنیای بیرون ندارد. او همچنین به بیارزشی جنبههای مادی و دنیوی در مقایسه با عشق واقعیاش تأکید میکند و میگوید که با یافتن حقیقت در عشق، هیچگاه به دنبال چیزهای فانی نمیرود. در پایان، نام شمس تبریز را به عنوان مسبب این حال و هوای سرشار از عشق ذکر میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
