

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۹۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۷
آری ستیزه می کن تا من همیستیزم
چندین زبون نیم که ز استیز تو گریزم
از حیله خواب رفتی هر سوی می بیفتی
والله که گر بخسپی این باده بر تو ریزم
ای دولت مصور پیش من آر ساغر
زودم به ره مکن جان من سخت دیرخیزم
هر لحظه روت گوید:« من شمع شب فروزم»
هر لحظه موت گوید:« من ناف مشک بیزم»
نپذیرم ای سمن بر کمتر ز هجده ساغر
نرمی کن و حلیمی ای یار تند و تیزم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل با زبانی شورانگیز و عاشقانه از ستیز و جدال در عشق سخن میگوید. او به یار خود میگوید که نمیتواند از عشق او بگریزد و حتی اگر تلاش کند، باز هم درگیر آن خواهد بود. شاعر از خواستهاش برای نوشیدن شراب عشق و نزدیکی به معشوق صحبت میکند و تأکید میکند که عشق او فراتر از نایاب است. همچنین او خود را به عنوان یک عاشق واقعی معرفی میکند که به ظاهر بیتوجه است، اما در حقیقت دلمشغولیهای عمیقی دارد. غزل به حال و هوای شوق و ولع در بحث عشق و ارتباطی خاص با معشوق پرداخته است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
