

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۹۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۷
آری ستیزه می کن تا من همیستیزم
چندین زبون نیم که ز استیز تو گریزم
از حیله خواب رفتی هر سوی می بیفتی
والله که گر بخسپی این باده بر تو ریزم
ای دولت مصور پیش من آر ساغر
زودم به ره مکن جان من سخت دیرخیزم
هر لحظه روت گوید:« من شمع شب فروزم»
هر لحظه موت گوید:« من ناف مشک بیزم»
نپذیرم ای سمن بر کمتر ز هجده ساغر
نرمی کن و حلیمی ای یار تند و تیزم
ای لطف بیکناره خوش گیر در کنارم
چون در بر تو میرم نغز است رستخیزم
