

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۴۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۰
خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم
به خواب دوش که را دیدهام نمیدانم
ز خوشدلی و طرب در جهان نمیگنجم
ولی ز چشم جهان همچو روح پنهانم
درخت اگر نبدی پا به گل مرا جستی
کز این شکوفه و گل حسرت گلستانم
همیشه دامن شادی کشیدمی سوی خویش
کشد کنون کف شادی به خویش دامانم
ز بامداد کسی غلملیج می کندم
گزاف نیست که من ناشتاب خندانم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر از احساسات عمیق خود سخن میگوید و به شادی و خوشی اشاره میکند که در دل او جاری است. او به نمایش احساسات عمیق و پنهان خود در برابر زیباییهای جهان میپردازد و ابراز میکند که حتی در بستر خواب نیز افکار و تصوراتش، او را رها نمیکند. شاعر با استفاده از تمثیلها، به نسبت خود با خوشی و شادی اشاره میکند و تأکید میکند که از خوشیهایی که به دست میآورد غافل نخواهد شد. همچنین به تأثیر زیباییها و محبتها بر دل و جان خود پرداخته و نشان میدهد که چگونه عشق و زیبایی میتواند عقول را حیرتزده کند. این غزل در نهایت به جستجوی حقیقت و معنا در زندگی اشاره دارد و ما را به تفکر درباره معنای عمیقتر خوشی و زیبایی در وجود انسان دعوت میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
