

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۱۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۵
من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشان
من بکشم دامن تو دامن من هم تو کشان
جان من و جان تو را هر دو به هم دوخت قضا
خوش خوش خوش خوشم پیش تو ای شاه خوشان
زانک مرا داد لبش نیست لبی را اثرش
ز آنچ چشیدم ز لبت هیچ لبی را مچشان
آنک ترش روی بود دانک درم جوی بود
از خم سرکه است همه با شکرانش منشان
گفتم ای شاه علم من که میان عسلم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از شوق و محبت خود به معشوق سخن میگوید و از لذتهای ناشی از عشق و وصل یاد میکند. او اشاره میکند که مقدر شده تا جان او و جان معشوق به هم پیوند بخورد. شاعر از بلندی و شیرینی لب معشوق سخن میگوید و طعم عشق را با عسل مقایسه میکند. او با اشاره به زیباییها و صفات معشوق، حالت سرمستی و خوشحالی خود را ابراز میکند و بر این نکته تأکید میکند که هر چه بیشتر از معشوق بچشد، طعم عشق عمیقتر و شیرینتر خواهد بود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
