

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۴۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۴
مرا در دل همیآید که من دل را کنم قربان
نباید بددلی کردن بباید کردن این فرمان
دل من مینیارامد که من با دل بیارامم
بباید کرد ترک دل، نباید خصم شد با جان
زهی میدان زهی مردان همه در مرگ خود شادان
سر خود گوی باید کرد وانگه رفت در میدان
زهی سر دل عاشق قضای سر شده او را
خنک این سر خنک آن سر که دارد این چنین جولان
اگر جانباز و عیاری وگر در خون خود یاری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تضاد میان دل و جان پرداخته و بیان میکند که باید دل را قربانی کرد و از بددلی پرهیز نمود. او میگوید دلش آرام نمیگیرد و این رنجشها او را به سمت فانی شدن در عشق سوق میدهد. در این مسیر، شاعر از شجاعت و جانبازی سخن میگوید و تأکید میکند که در مرگ هم باید شاد بود. همچنین، او به جنون و ناپایداری در احساسات اشاره میکند و سرانجام، از رابطهاش با شمس تبریز یاد میکند و به نعمتهای الهی و تجارب زندگی در دو دنیای متضاد میپردازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
