

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۸۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۸
بیا بوسه به چند است از آن لعل مثمن
اگر بوسه به جانی است فریضه است خریدن
چو آن بوسه پاک است نه اندرخور خاک است
شوم جان مجرد برون آیم از این تن
مرا بحر صفا گفت که کامی نرسد مفت
گر آن گوهر با توست صدف را هله بشکن
پی بوسه گل را که فر بخشد مل را
جهانی است زبانها برون کرده چو سوسن
غلط گر همه شاهید چو مریخ و چو ماهید
هلا بوسه مخواهید از آن دلبر توسن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیبایی بوسه و عشق اشاره میکند و تأکید میکند که بوسهای که از دل برآید، ارزشمندتر از هر چیز دیگری است. او از شنیدن صدای عشق و احساسات عمیق سخن میگوید و بیان میکند که بوسهای پاک و زنده، میتواند جان انسان را به بیرون از قید و بند تن برساند. شاعر از معشوق دعوت میکند که به او نزدیک شود و در این نزدیکی، راز و رمزهای عشق را برای او بگشاید و بر لبانش بوسهای زند که طعم یکپارچگی و وصل را به او بچشاند. در نهایت، او بر این باور است که نمیتوان و نباید از بوسه و عشق غافل شد، زیرا این تجربه، تنها از طریق شناخت عمیق و نزدیکیها قابل دستیابی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
