

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۹۶۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۳
پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من
غمگسار و همنشین و مونس شبهای من
ای شنیده وقت و بیوقت از وجودم نالهها
ای فکنده آتشی در جملهٔ اجزای من
در صدای کوه افتد بانگ من چون بشنوی
جفت گردد بانگ کُه با نعره و هیهای من
ای ز هر نقشی تو پاک و ای ز جانها پاکتر
صورتت نی لیک مغناطیس صورتهای من
چون ز بیذوقی دل من طالب کاری بود
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به درخواست و دعای حیات میپردازد و از او میخواهد که بار دیگر در لحظات شبهای تنهاییاش، مونس او باشد. او اندوه و ناامیدی خود را بیان کرده و به شدت وابستگیاش به این حیات را به تصویر میکشد. شاعر به وصف حال خود پرداخته و از درد و رنجی میگوید که جز با وجود حیات درمان نمیشود. همچنین، او از بینوا بودنش در این شبها و تنهاییاش سخن میگوید و از حیات میخواهد که در کنار او باشد تا عواطف و احساساتش را با او در میان بگذارد و گذشتههای خوش را به یاد بیاورد. در نهایت، به درمان دردهایش و غیاب عشق و حیات اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که جز او هیچ دارویی برای رنجش نیست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
