

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۰۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱
شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما
ناچار گفتنیست تمامی ماجرا
والله ز دور آدم تا روز رستخیز
کوته نگشت و هم نشود این درازنا
اما چنین نماید کاینک تمام شد
چون ترک گوید «اشپو» مرد رونده را
اشپوی ترک چیست که نزدیک منزلی
تا گرمی و جلادت و قوت دهد تو را
چون راه رفتنیست توقف هلاکتست
چونت قنق کند که بیا خرگه اندرآ
صاحبمروتیست که جانش دریغ نیست
لیکن گرت بگیرد ماندی در ابتلا
