

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۰۶۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۲
سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من
سیر مشو هم تو نیز زین دل آگاه من
مشک و سقا سیر شد از جگر گرم من
هیچ به جز آب نیست لذت و دلخواه من
درشکنم کوزه را پاره کنم مشک را
روی به دریا نهم نیست جز این راه من
چند شود تر زمین از مدد اشک من
چند بسوزد فلک از تبش و آه من
چند بگوید دلم وای دلم وای دل
چند بگوید لبم راز شهنشاه من
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل با زبانی عاشقانه و پرشور به شور و شوق خود برای محبوب اشاره میکند و بیان میکند که چشم و دلش از دیدن او سیر نمیشوند. او از ناتوانی عشق و درد جدایی میگوید و به لذتی که تنها از درک عشق و حضور محبوب حاصل میشود، تأکید دارد. شاعر در این راستا میگوید که هیچ چیز به جز این عشق برایش ارزشمند نیست و هرگونه دانش و علم را بیارزش مییابد. در نهایت، او از شدت عشق و تاثیری که محبوب بر زندگیاش دارد صحبت میکند و از پایان ناگسستنی این عشق صحبت میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
