

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۰۷۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۲
جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان
که بحر تلخ بود جای گوهر و مرجان
وفای توست یکی بحر دیگر خوش خوار
که چارجوی بهشت است از تکش جوشان
منم سکندر این دم به مجمع البحرین
که تا رهانم جان را ز علت و بحران
که تا ببندم سدی عظیم بر یأجوج
که تا رهند خلایق ز حمله ایشان
از آنک ایشان مر بحر را درآشامند
که هیچ آب نماند ز تابشان به جهان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان درد و رنج ناشی از جدایی و قهر معشوق میپردازد و آن را به تلخی دریا تشبیه میکند. در مقابل این تلخی، وفای معشوق را به دریاهای شیرین و خوش آب و هوا تشبیه کرده و میگوید که او سکندر است که در تلاش برای نجات جان خود از مشکلات و بلایای ستمگران (یأجوج) است. شاعر به توصیف دشواریهای دنیوی و نسلی میپردازد که به عشق و نور الهی وابستهاند و اشاره میکند که هر فرد به نسبت باورها و عقایدش، میتواند نمایی متفاوت از شخصیت داشته باشد. او به نسبتهای گوناگون اشاره میکند و میگوید که انسانها در معرفت و عقیدهشان میتوانند به هر دو قطب نیکی یا بدی تبدیل شوند، که این بستگی به شناخت درونی و ادراک آنها دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
