

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۰۹۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۱
ای هفت دریا گوهر عطا کن
وین مسها را پرکیمیا کن
ای شمع مستان وی سرو بستان
تا کی ز دستان آخر وفا کن
بگریست بر ما هر سنگ خارا
این درد ما را جانا دوا کن
ای خشم کرده دیدار برده
این ماجرا را یک دم رها کن
احسان و مردی بسیار کردی
آن مردمی را اکنون دو تا کن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به یاری و امداد الهی درخواست میکند و با درد و ناله از روزگار شکایت میکند. او از خداوند میخواهد که دریاها را پر از گوهر کند و مسها را به طلا تبدیل کند. شاعر از کسر محبت و جدایی رنج میبرد و به دنبال وصل محبوبش است، در حالی که احساس یتیمی و فقر روحی میکند. او خواهان لطفت و بخشش خداوند است تا در تاریکیها نور ببخشد و به دردهایش درمانی ببخشد. در نهایت، شاعر از محبوب میطلبد که از غمها رهایش سازد و به او نزدیک شود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
