

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۳۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۹
والله ملولم من کنون از جام و سغراق و کدو
کو ساقی دریادلی تا جام سازد از سبو
با آنچ خو کردی مرا اندرمدزد آن ده مها
با توست آن حیله مکن این جا مجو آن جا مجو
هر بار بفریبی مرا گویی که در مجلس درآ
هر آرزو که باشدت پیش آ و در گوشم بگو
خوش من فریب تو خورم نندیشم و این ننگرم
که من چو حلقه بر درم چون لب نهم بر گوش تو
من بر درم تو واصلی حاتم کف و دریادلی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از احساس خستگی و سستی ناشی از شدت در ارتباط با معشوق و کاوش در لذتهای دنیوی سخن میگوید. او به دنبال ساقیای دلآگاه میگردد که بتواند به او جامی از عشق و شور نصیب کند. شاعر به فریبهای مکرر و سرگرمکننده اشاره میکند و احساس میکند که هر بار به آرزوها و وعدههای معشوق دلخوش میشود. همچنین، اشارهای به شوق و هیجان در میانهی این نشئهگی دارد و دوست دارد به وصال یار، شمس تبریزی، دست یابد و همواره از عشق و فریب آنان فریفته باقی بماند. در نهایت، او از شمس میخواهد که بیاید و این عشق و حیرت را به او بازگرداند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
