

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۴۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۴
کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو
گر دو جهان بتکده شد آن بت عیار تو کو
گیر که قحط است جهان نیست دگر کاسه و نان
ای شه پیدا و نهان کیله و انبار تو کو
گیر که خار است جهان گزدم و مار است جهان
ای طرب و شادی جان گلشن و گلزار تو کو
گیر که خود مرد سخا کشت بخیلی همه را
ای دل و ای دیده ما خلعت و ادرار تو کو
گیر که خورشید و قمر هر دو فروشد به سقر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دنبال جستجوی وجود حق و زیباییهای الهی است و با پرسشهایی مبنی بر کیستی و کجایی او، عدم حضور و دسترسی به او را مورد تأمل قرار میدهد. او با بیان مشکلات و کمبودهای جهان، همچون قحطی، خار و مار، به یاد آن یار و معشوقی میافتد که میتواند آرامش و شادی را به زندگیاش بیاورد. شاعر در نهایت به حالتی از مستی و وصال اشاره دارد و با دعوت به دیدار و ارتباط با معشوق، از خواننده میخواهد تا از زندگی بیمزه و بیمحتوا فرار کند و به درک عمیقتری از هستی دست یابد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
