

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۶۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۰
ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبودهست او
همه جوشان و پرآتش کمین اندر بهانه جو
همه از عشق بررسته جگرها خسته لب بسته
ولی در گلشن جانشان شقایقهای تو بر تو
حقایقهای نیک و بد به شیر خفته میماند
که عالم را زند برهم چو دستی برنهی بر او
بسی خورشید افلاکی نهان در جسم هر خاکی
بسی شیران غرنده نهان در صورت آهو
به مثل خلقت مردم نزاد از خاک و از انجم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به بیان حال انسانها میپردازد و از وضعیت درونی آنها که پر از درد و عشق است سخن میگوید. او از جوشش عشق در دلها و وجود زیباییهایی چون شقایق در گلشن جان یاد میکند. در این میان، وی به تضادهای درونی انسانها اشاره میکند و میگوید که بسیاری از افراد در ظاهر آرامند ولی در باطن، آتش عشق در آنها شعلهور است. همچنین به بینش عمیق و معنوی انسانها تأکید دارد و آنان را تشویق میکند تا از محدودیتهای دنیوی خود فراتر روند و به جمال واقعی بپیوندند. شاعر به تمثیلهایی از طبیعت و نمادهای زندگی اشاره میکند تا پند و عبرتهای بیشتری را برای خواننده به تصویر بکشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
