

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۶۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۲
دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو
که هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو
من آن دیوانه بندم که دیوان را همیبندم
زبان مرغ میدانم سلیمانم به جان تو
نخواهم عمر فانی را توی عمر عزیز من
نخواهم جان پرغم را توی جانم به جان تو
چو تو پنهان شوی از من همه تاریکی و کفرم
چو تو پیدا شوی بر من مسلمانم به جان تو
گر آبی خوردم از کوزه خیال تو در او دیدم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و وابستگی عمیق خود به معشوق اشاره میکند و حرارت روحانی و دیوانگیاش را در برابر او بیان میکند. او از ناتوانی خود در جدایی از معشوق صحبت کرده و میگوید که وجود معشوق باعث میشود او به حقیقت و ایمان نزدیکتر شود. شاعر همچنین به تأثیر عشق و نام معشوق بر روح و جوششهای درونیاش اشاره میکند که در غیاب او، زندگیاش تیره و تار است. وجود معشوق را به عنوان هدف و مقصود نهایی زندگیاش معرفی کرده و در نهایت به عبودیت و قربانی کردن خود در راه محبت او میپردازد. عشق به شمس تبریزی به عنوان منبع بیداری و دگرگونی در وجود شاعر برجسته است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
