

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۶۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۴
اگر بگذشت روز ای جان به شب مهمان مستان شو
بر خویشان و بیخویشان شبی تا روز مهمان شو
مرو ای یوسف خوبان ز پیش چشم یعقوبان
شب قدری کن این شب را چراغ بیت احزان شو
اگر دوریم رحمت شو وگر عوریم خلعت شو
وگر ضعفیم صحت شو وگر دردیم درمان شو
اگر کفریم ایمان شو وگر جرمیم غفران شو
وگر عوریم احسان شو بهشتی باش و رضوان شو
برای پاسبانی را بکوب آن طبل جانی را
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دعوت به تصوف و ارتباط با معنویات میپردازد. او از شخصی میخواهد که در شب به مهمانی بشتابد و از رنجها فاصله بگیرد؛ به ویژه به یاد یعقوب و یوسف اشاره میکند و درخواستی از او دارد که در این شب قدر، حال احزان خود را به حالت فرخندگی تبدیل کند. همچنین، شاعر خواستار آن است که شخص تبدیل به منبع رحمت، ایمان و خوبیها شود و از طریق دستیابی به فضیلتها، به آرامش و رضایت دست یابد. در نهایت، به زندگی و وجود خود اشاره میکند و از دل مضطرب میخواهد که بیخیال دنیا و مشکلات شود و تنها به خداوند توجه کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
