

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۶۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۷
دل آتش پذیر از توست برق و سنگ و آهن تو
مرا سیران کجا باشد مرا تحویل و رفتن تو
بدیدم بیتو من خود را تو دیدی بیخودم هم تو
به زیر خاک دررفتم نرفتم من بیا من تو
اگر گویم تو میگویی من آن ظلمت ز خود بینم
از آن ظلمت که میگریم سری چون ماه برزن تو
گریبانم دریدستم ز خود دامن کشیدستم
که تا گیری گریبانم کشی از مهر دامن تو
گریبانم دریدی تو و دامانم کشیدی تو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان رابطه عمیق و پیچیدهاش با معشوق میپردازد. او در جستجوی حقیقت وجودی خود است و احساس میکند که بدون معشوق، وجودش خالی و بیمعناست. در تضاد میان خود و معشوق، او تصورات متفاوتی از خود و او را بیان میکند و به تکرار واژههای «پشیمانی» و «هجران» به عمق اندوه و سردرگمیاش اشاره میکند. احوالاتش را از شکر و حنظل و از کافر به مؤمن متحول میسازد، نشاندهندهی دگرگونی درونی و ارتباط عمیقش با معشوق است. در نهایت، شاعر با بروز احساسات شدیدش در مورد معشوق، تصویری از عشق و اتصال روحی به او را به تصویر میکشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
