

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۳۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۴
ای دیده من جمال خود اندر جمال تو
آیینه گشتهام همه بهر خیال تو
و این طرفهتر که چشم نخسپد ز شوق تو
گرمابه رفته هر سحری از وصال تو
خاتون خاطرم که بزاید به هر دمی
آبستن است لیک ز نور جلال تو
آبستن است نه مهه کی باشدش قرار
او را خبر کجاست ز رنج و ملال تو
ای عشق اگر بجوشد خونم به غیر تو
بادا به بیمرادی خونم حلال تو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل عاشقانه از عشق خود به معشوق سخن میگوید و به زیبایی او اشاره میکند که سراسر وجودش را در بر گرفته است. او خود را آیینهای میبیند که فقط منعکسکننده جمال معشوق است و از شوق وصال او به شدت میتپد. شاعر به زندگی و حال خود اشاره میکند و میگوید که حتی در سختی و رنج، محبت معشوق برایش آرامشبخش است. در نهایت، با ذکر نام شمس تبریزی، به کمال عشق و نیاز به سجده در برابر این عشق اشاره میکند و سعی دارد تا بیان کند که تمامی هستیاش تحت تاثیر این عشق است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
