

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۹۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۱
بر آنم کز دل و دیده شوم بیزار یک باره
چو آمد آفتاب جان نخواهم شمع و استاره
دلا نقاش را بنگر چه بینی نقش گرمابه
مه و خورشید را بنگر چه گردی گرد مه پاره
نهادی سیر بر بینی نسیم گل همیجویی
زهی بیرزق کو جوید ز هر بیچارهای چاره
بجز نقاش را منگر که نقش غم کند شادی
که از اکسیر لطف او عقیق و لعل شد خاره
اگر مخمور اگر مستی به بزم او رو و رستی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بررسی مفهوم عشق و حالوهوای عرفانی میپردازد. او از دلباختگی و رهایی از وابستگیهای دنیوی سخن میگوید و بر جذابیتهای عشق الهی تأکید میکند. با اشاره به نقش تابش نور خورشید و شمع در دلدادگی، شاعر به یگانگی و بینیازی از مخلوقات دنیوی دعوت میکند. همچنین او به ویژگیهای عشق و عشقورزی اشاره میکند و تذکر میدهد که عشق باید فراتر از وابستگیهای جسمی و دنیوی باشد. در نهایت، شاعر بر اهمیت توجه به پروردگار و رهایی از نفس تن به عنوان کلید رستگاری تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
